باور ندارم عروج نابهنگامت رامادر
باور ندارم كه ديگر دستان پر مهرت را نخواهم بوسيد.مادرم بوسه بر سنگ مزارت دلم را آرام نمي كند.سردي اين سنگ فرياد ميكند كه مادر ديگر نيست...
مادرم ميدانم در اوج آسمانها و رحمت خداوندي آسوده اي اما چه بر ما مي گذرد. روزهايي را به ياد دارم كه با شور و شوق ديدار روي هميشه مهربانت به خانه مي شتافتمو تو با شنيدن صداي پاي پسرت كه سراسيمه به خانه مي آمد با هر سختي از جا بر ميخواستي تا مرا در آغوش بگيري و دعوت به فنجاني چاي كني . واي كه چقدر دلم تنگ است مادر براي با توبودن و با تو چاي شيرين عصرانه خوردن.
مادرم دلم تنگ است براي دستان مهربانت كه به وقت گرفتاري فرزندتنها كافي بود دعايي مادرانه برايش كني تا خداوند به حرمت آن دستان پاك ،گره از كارمان باز كند.
كجايند آن دستان مشكل گشا؟
پنجره هاي آسماني چشمانت را آرزو دارم و عمق نگاه پر مهرت را. مادرم بعد از رفتن پدر اي فرشته آسماني زير بالهايت مرا بهترين و امن ترين پناه بود تا ندانم درد يتيمي چگونه ميتواند پسر بچه اي را خرد كند.
اما بعد از عروج تو اي آسماني ترين، طعم تلخ يتيمي را چشيدم. آنهم دوبار...
شكستم فرو ريختم در خودم چو ديوانه آويختم در خودم
بار ندارم مادر ، نزديك به يك سال است كه رفتي و...
گاه گاهي بغضي غريب گلويم را مي فشارد. بغضي كه با گريه باز نميشود . چه كنم بي تو اي مادر؟
به خدا كه بعد از تو تمامي درها به رويم بسته شد . نمي داني چه ها ديدم و كشيدم و ناليدم و فرو ريختم اما نبودي كه در اوج اندوهم سر بر زانوانت بگذارم و با نوازش دستانت غم عالم را از ياد ببرم.
مثنوي غم هجرانت را در در اين سطور نميتوان گنجاند. دردي كه با خود به گور مي برم.
دلتنگم مادر ، دلتنگم .
تورا به خدا دعايم كن دعايم كن.
ودر آخر:
گر مرا بي تو در بهشت برند چشم از ديدنش بخواهم دوخت
كين چنينم خداي وعده نكرد كه مرا در بهشت بايد سوخت

سلام خدای عزیز
دوستار تو
بابی
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
تعريف جهان سوم از قول پروفسور حسابي
از قول ايشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد
![]()
جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست،
لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان
ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او
را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ !
از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و
محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه
صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف
داشت.
در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می
نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به
نامه نگاری به او بپردازد.
روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت
یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و
به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.
"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو
شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل
ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را
گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود
"تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت.
بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را
خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان
"جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه
های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در
لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام
برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی
به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت:
"ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"
بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت
سر آن دختر ایستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق
بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از
من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای
عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که
روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.
او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به
نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود
تردید راه ندادم !
کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از
همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که
حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با
این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم
!
من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید،
از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا
متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما
گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام
دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست
بالاخره با تثبيت قيمت لپ تاپ بعد از فروش لپ تاپ قبلي كه باعث تاخير من شد يكه خريدم.
"من لپ تاپ دارم پس هستم" ولی ...![]()
چون "اي دي اس ال" ندارم نيستم ![]()
ولي حالا جاتون خالي يه جا رو گير آوردم كه ميتونم دوباره دزدكي بنويسم و احساس كنم كه آره هستم.
آخرين مطلبم رو كه يادتون هست . حالم خيلي گرفته بود و البته الان هم هست ولي تصميم گرفتم كه بنويسم و دوباره برگردم شايد حالم خوب بشه.
يه شعر زيبا براتون ميذارم تا با زيبايي كارم رو شروع كنم و انشاء الله با مطالبي جديد دوباره بخدمت برسم.
باغ نگاه
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
دوستتون دارم
اسمعيل
سلام دوستان وعزیزان
این روزها روزهای غم و درد ناگفتنی است .روزهای خون وآتش .روزهای فریاد و گلوله. شمارا نمیدانم ولی نسل من نسل سوخته خسته از فریاد است. خسته از فریادهایی که گاه و بیگاه برسرمان فرود آمد و می آید. اما چه کنیم.
حکایت داد و بیداد نیست که از آن هم فراتر است.من سیاسی نیستم و از سیاست کثیف سخت بیزارم.من هنریم و طبعی ظریف و لطیف دارم. طبعی که سالهاست توانسته ام در حساری شیشه ای آنرا از گزند گرگهای زمانه و این بیدادها و ناپاکیها در امان نگهش دارم.
ولی آیا این روزها به کوچه و خیابان رفته اید؟
اهل کجایید؟
عزیزان و دوستان و همشاگردیان و برادران و خواهران در خون خفته و کبود شده تان را دیده اید ؟
به کجا می رویم؟ این ایران ماست؟ این مهد آزادی و سربلندی ماست؟
مرا ببخشید عزیزان.
اشک امان نوشتنم نمیدهد. فقط این را باز میگویم:
دلم گرفته از اینجا خدا کند که بیایی ....
تو ماهی و تابندگی می کنی تو در ذهن من زندگی می کنی
بیا از دل شب عبورم بده بیا آرزوهای دورم بده
بهاری تو بر مزرع سینه ام به صحرای لم یزرع سینه ام
بروی لبانت اگر گم شدم مخور غم شبیه تبسم شدم
اگر در سیه چال تنهاییم به چنگال فکر زلیخاییم
نمک گیر لعل لبی گشته ام گرفتار لا مذهبی گشته ام
ندانم کجایم؟ که ام؟ چیستم ؟ دگر من شبیه خودم نیستم
شکستم فرو ریختم در خودم چو دیوانه آویختم در خودم
اگر هم نژاد شقایق شدم پذیرفته بودم که عاشق شدم
نگه کن که پیش از عجل مرده ام چه زخمی من از زندگی خورده ام
پدر جان چو تو رنگ بی رنگیم گرفتار دنیای دلتنگیم
دلم را به دام بلا میزنم در آغوش تو دست و پا میزنم
تو رفتی شباب از وجودم گذشت عبور کبوتر سکوتم شکست
بیا بی تو آیینه دل شکست سفالینه قلب غافل شکست
اسمعیل فتحیان
تو چون اختری در شبان دلم تو آوای جانبخش روییدنی
تو سر فصل عشقی و سر فصل مهر به حق مستحق پرستیدنی
دلم از دو رنگی دوران گرفت بر این غمکده باز سر میزنی؟
بیا ماه طاووس زیبای من پُرم از غم و درد ناگفتنی
دو دستان زیبا وپر مهر تو کجایند ای یاس بوییدنی
زبعد تو گلدان گلهای تو شده پر ز گلهای پژمردنی
بخوابم بیا باز ای مادرم ببوسم من آن ماه بوسیدنی
دگر آن من سابقم نیستم شدم اشک، غصه، شدم دیدنی
چرا مادر این مردم اینگونه اند پُر از خُلق و خوهای اهریمنی
تو رفتی زدنیای نامردمان به آن آسمانهای نادیدنی
تو رفتی خدا با تو بود ای عزیز تمامی این راه پیمودنی
زبس خوب بودی و مردم پسند بود نام نیکت به هر برزنی
پدر را اگر دیدی از سوی ما سلامش رسان ماه تابیدنی
اسمعیل فتحیان

كاش در دهكده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت كمی ارزانی بود
كاش اگر گاه كمی لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود
كاش دريا كمی از درد خودش كم می كرد
قرض می داد به ما هرچه پريشانی بود
كاش به تشنگی پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتيم برای باران
غافل از آن دل ديوانه كه بارانی بود
كاش سهراب نمی رفت به اين زودی ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشانی بود
كاش دل ها پر افسانه ی نيما می شد
و به يادش همه شب ماه چراغانی بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگی سنگی و سيمانی بود
كاش دنيای دل ما شبی از اين شبها
غرق هر چيز كه می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی كاش دعايی بكني
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
سلام راستش یک email دریافت کردم که حاوی داستانی عجیب بود ، فکر کردم بد نیست شما هم اونو بخونید.....راستش من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم.
نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت.
او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.
رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.
وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.
بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.
او مادرزاد «کر» بود و اصلاً نمیتوانست بشنود.
امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد.
" چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است. خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد...
چشمانت پنجره ای است آسمانی
که با آن میتوان،
عروج ستاره ای را ساده کرد
و باور او را شکفت
لبانت،
ترانه را
با بلوغ هر پرنده لبخند میزند
و دستانت
شکوفه سرشاری است
که بر بام خاطرم فرو می ریزد
آه اکنون
گلها به آبیاریت برخاسته اند
و ستاره ها با فروغ چشمانت نور می گیرند
امشب ماه در محراب خیالم
نماز می گذارد
و ستارگان با اشکهایم وضو می گیرند
امشب به ماه و ستاره نزدیکتر شده ام
به مهر می اندیشم
چه چهره دلنشینی دارد این سکوت
و چه عاشقانه است این حضور ...
آینه ای مثل تو بیرنگ نیست
سفتن الماس خداوندیت
کار من عاصی صد رنگ نیست
مست ولای تو شده جان من
مستی من از می و از بنگ نیست
واعتصمو هر که به حبلت زند
در سر او حیله و نیرنگ نیست
لطف تو گر شامل حالم شود
هیچ سوی غیر تو آهنگ نیست
اسمعیل فتحیان
چون تیر و تفنگ گشت حاضر هی لشگر و هنگ آفریدند
تا لشگر وهنگ شد مهیا یکمرتبه جنگ آفریدند
بهر من و تو ز روز اول غم را چه قشنگ آفریدند
تا خر بشویم و زن بگیریم دلدار ملنگ آفریدند
تا جور کنند پالتو پوست هی ببر و پلنگ آفریدند
تا نان بخورند مسگران هم بر بادیه زنگ آفریدند
چون بیل غریب بود و تنها رفتند و کلنگ آفریدند
شک نیست که روده های ما را از روی شلنگ آفریدند
تا رنگ کنند مردمان را افراد دو رنگ آفریدند
...؟؟؟
پیر زنی ثروتمند مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند

